أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي

590

مناقب العارفين ( فارسى )

بهاء الدين من خوشم برو سرى بنه و قدرى بياسا ؛ چون حضرت ولد سر نهاذ و روانه شذ اين غزل را فرموذ و حضرت چلبى حسام الدين مىنوشت و اشكهاى خونين مىريخت شعر ( مضارع ) رو سر بنه ببالين مرا رها كن * تركِ منِ خرابِ شب گردِ مبتلا كن مائيم و « 7 » موجِ سودا شب تا بروز تنها * خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن بر شاهِ خوب‌رويان واجب وفا نباشذ * اى زرد روى عاشق تو صبر كن وفا كن خيره‌كشيست ما را دارذ دلى چو خارا * بكشذ كسش « 12 » نگويذ تدبيرِ خونبها كن درديست غيرِ مردن آن را دوا نباشذ * پس من چگونه گويم « 14 » كين درد را دوا كن در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديذم * با دست اشارتم كرد كه عزمِ سوى ما كن الى آخره و غزلِ آخرين كه فرموذند اينست « 17 » « 3 / 580 » همچنان حضرت سلطان العارفين چلبى عارف قدّس اللّه سرّه العزيز روايت كرد كه چون حضرت روح مقدّس مولانا

--> ( 3 / 580 ) Z 165 ب B 154 ب K 95363 ، II , H ؛ 14 ، II , T ( 7 ) و BK : - Z ( 12 ) كسش ZK : كسى B ( 14 ) كويم ZK : - B ( 17 ) اينست BK : + الحكاية Z